رادیو پادا – برشی از کتاب آن مرد با باران میآید
گوینده: آقای محمد بردستانی
برشی از یک کتاب آن مرد با باران می آید
از سرکار خانم وجیهه سامانی نویسنده محترم کتاب آن مرد با باران میآید بابت همراهیشون در انتخابِ برشی از کتاب سپاسگزاریم
سعید به طرفم برمی گردد و در حالی که در چشمانش برق شادی می درخشد، چیزهایی می گوید. صدایش در میان همهمه جمعیت گم می شود. فقط چند کلمه ای از حرف هایش را پراکنده می شنوم: “بهروز… زندان… آزادی…”
بوی باران می آید. صورتم را که به طرف آسمان می گیرم، چند کبوتر از وسط کاج های وسط میدان پر می کشند و در دل آسمان ابری بالا می روند.
چشمانم را می بندم. یک قطره باران می چکد روی پیشانی ام، یکی هم روی گونه ام.
چشمانم را که باز می کنم، از پشت پرده تار و لغزان اشک، می بینم که به جای مجسمه شاه وسط میدان، که حالا تکه تکه روی زمین افتاده، پرچم سبز الله اکبری بالا رفته است…
بهار ۱۳۹۹



بدون دیدگاه